سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
شعرو دلنوشته های من


شعرو دلنوشته های من

صحرا[93]
فریاد میزنم تک تک شعر های دفتر نم کشیده ام را .. تنها مخلوق این چند سال عمر بی ثمر ...

...

باغ دیدار از بارش اشک من چرا سبز نمیشه


همه دنیا از خیابونای این حوالیا میگذرن اما
رد پای تو نمیدونم چرا محو نمیشه؟!!!


من تنها موندم از کجا باید فرار کنم به کعبه ی دل


وقتی تو خواب من حتی
یه طنینت جا نمونده،...تن شب زیبا نمیشه!


رد شدم از راه ها،از کوه ها،از جاده ها ...اما

میدونم هیچ جای دنیا با نفس هایی که سردن
...خونه ی هیچ آدم و حوا نمیشه


کاش این فاصله ها با واژه ها پر میشدن اما
...
اگه اون خواب بذاره
        واقعیت این طرفا
                       رو سیاه گریه های صحرا نمیشه


 


 


پ ن:راستی نظر خواهی هم غیر فعاله!


+نوشته شده در پنج شنبه 14/7/90ساعت 7:55 صبحتوسط صحرا | نظر
تعطیل شد!

سلام
یه بخش هایی از وجود آدم فوران میکنند.


 یه حالت هایی زنده میشند یه بخش های هم خوب  ...میمیرند!


...صحرا یه بخشی از وجود منه  که یه حالت صوفیانه بیقراری داشت ...حالا یکم آروم گرفته!


 نه از اون آرامش ها که پوسیدگیه نه!


 از اون ها که بهشون امید زندگی میره!


 


یه چند مدت شعرهای مبهم و گاهی نامفهوم من رو تحمل کردید ...ممنونم!
راستی من اینجا از کسی دلخوری نداشتم ها!


برای رسیدن به مرادم دعام کنید شاید تو درگاه لطف خدا جایی واسه یه لاقباهایی مثل من هم باشه!


یه روزی بر میگردم...


                                               یا غایت آمال العارفین!


 


         


 


+نوشته شده در جمعه 14/5/90ساعت 1:34 عصرتوسط صحرا | نظر
حلال میشوم ز من! تو بر شبم ترانه کن...

آدمک بر  لبه آن پرتگاه
ایستاده ست به ناز
نبض رفتن جاری ست
بر تپش های زمان...
 


 


می پرد از بلندای خیال


آدمک
         آن بی بال!


 


و سقوط...
 


 


میزند گردن دیبای غرور

همچنانی که ابر

چون حقیقت بر سر بیشه عمر
                          سایه انداخته است!


 


 


میکشد تن را به قعرای زمین
میدود روح به اوج کهکشان
می پرد سار ز سرشاخه ذهن

 


آدمک


دست در دست تپیدنم های موج
جان عریان را به پاکی های آب


امشب او


لب به لب
             سپرده است!!!


 



 


از تمام دوستان حقیقی و مجازی که تولدم رو تبریک گفتند متشکرم!!!


 


 


 


 




+نوشته شده در چهارشنبه 5/5/90ساعت 1:35 عصرتوسط صحرا | نظر
چند لقمه الهام!

تو را جز در لحظاتی که


((سنگ از پشت تنهایی امان پیداست))...


نمیتوان یافت


این جا هم که همه جایش بوی تنهایی میدهد


جای تو خالی!.


 


 


من های نابشان را میفروشند به دنیا


طفک آن روح هایی که غریبانه هجرت میکنند


و دنیا هم


خوب..


پولش را میدهد!


 


خدایا


مرا چه می یابی


حال که در آینه های  معقر و محدب چشم های این و آن


هی خود کج و کوله ام را ور انداز نمیکنم!


 


 


 


 


+نوشته شده در شنبه 25/4/90ساعت 2:35 عصرتوسط صحرا | نظر
شمس لعنتی!

من ماندم و جانش که به یاد داشت رسم شنیدن را


اما مست!


من ماندم و جام مهری ازو


                           که شکست!


 


من از شمس بیزارم


که رفت و ندانست و نبویید شعر های مولانا را


که رفت و ماند آن گنجینه ها


برای چند ناشنوا!


 


         


 


پ ن:حرف ها در گلو پوسیده ماندند


برای مولانایی که هرگز ننوشت


     که فریاد زد در جست و جوی آشنا


                                    اما چه بیصدا!


+نوشته شده در پنج شنبه 23/4/90ساعت 1:18 عصرتوسط صحرا | نظر
سی سیاوش

سیاوش ها که پا به عرصه میگذارند


 چه شور و غوغا ها  بر پا میشود...


 


و در آخر داستان


چه تراژدی غمناکی ست رو سیاهی و "سوختن" شان در بازی عشق


با این مهره های سوخته چه میشود کرد در شطرنج نام و ننگ


در کدامین نا کجا آباد است رجز های خاموش قهرمانانی که زنده کند افسانه "سی سیاوش" را


برای خفتگان تنها!


 


 


                      


افسانه سی مرغ را به یاد بیاور هفت خوان رستم را طی کردند تا رسیدن به وحدانیت تا سیمرغ شدن


سیاوش ها قهرمانان عشقند پستی بلندی های راه را طی میکنند با دامن پاک...تا رسیدن به محبوب تا یکی شدن!


+نوشته شده در سه شنبه 21/4/90ساعت 2:22 عصرتوسط صحرا | نظر
منِ ابراهیم.من شیطان!

و من امشب چه بی اندازه غریبم
                                           خدایا!


           همین امشب که دعایم را مستجاب کرده ای...


همین   ام ,شب,   که اسماعیلم،پاره تنم را ذبح کرده ام


تا پس دهم تاوان گناهی که از دل بر گردن دارم..


 


سنگ میزنند مومنانت بر شیطان در این دنیا


 


اسماعیلم را بگیر این تحفه ی درویش را


همین امشب که سنگ میزند بر شیطان من!!!


که امشب تاوان گناه تمام انسان هایی که دیدگان اسماعیلم را تار کردند


من
        تنهایی
                  پس خواهم داد!...


 


  این همه از تو خواستم این تنهایی را پروردگارم
                                               و من امشب چه بی اندازه سرشارم


 


خدایا


امشب مبهوت   تصویرعلی و چاه و نخلستان و سکوت و یک دنیا انسان


مشتاقانه میگویم که در دنیایت عمیق ترین معنا ها در  دل همان چاه است


آه...


مستحق بودم و این ها به زکاتم دادی


 


پ ن:از عاشقی که در  برابرش تفاوت تقدیر های الهی را باور نمیکردم نهایت شرمساری را دارم


از عشق برای هر انسان راهی است متناسب به خودش تا خدا!همان لخظه ناامیدی ست از بشر!!!


+نوشته شده در پنج شنبه 16/4/90ساعت 11:25 عصرتوسط صحرا | نظر